عزیز مامانعزیز مامان، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

لذت مادر شدن

9 هفته و یک روز بارداری

امروز من 9 هفته و یک روز مه! و اما تغییرات این هفته: اولاً بگم هورااااا ما دیگه نطفه نیستیم و تبدیل به جنین شدیم!!! دمم نداریم که مامانمون هی بهمون بگه بچه قورباغه! دور شکم: همچنان 89 سانت. فعلاً بزرگتر نشده وزن: 59.4 کیلوگرم  تغییرات وزن: بازم کم کردم!!!!! فعلاً به نسبت وزن قبل زا بارداریم هیچ افزایش وزنی نداشتم علائم: تهوعم میره و میاد. هنوز قابل تحمله. خیلی خسته هستم بیشتر اوقات و گاهی اگه یهویی پاشم سرم یکم گیج میره. ترشحها سر جاشه. درد سینه ها کمتر شده. اگه یهو پاشم زیر دلم درد میگیره. سریع یه چیزی دلم میخواد بعدش فقط یکی دو تیکه یا لقمه که میخورم دلم رو میزنه!!! خخخخخخخخخ احساسات من: گاهی حس می کنم ...
11 خرداد 1392

چند کلمه با نی نی

سلام عشقم همه ی زندگیم شدی. روز و شب به فکرتم. به هیچی دیگه نمی تونم فکر کنم. بازم خدا رو شکر که نعمتش رو که تو باشی به من داد. ازش می خوام  خودشم حفظت کنه عزیزکم. نمیدونم الان در چه حالی. دوست داشتم یه دستگان داپلر داشتم و راه به راه صدای قلب کوچیکت رو میشنیدم و خیالم راحت میشد که روز به روز داره قوی تر میزنه. ولی دلشوره های بارداری هم قشنگه. تو داری روز به روز تو شیکم من بزرگتر میشی و من به لحظه دیدار با تو نزدیکتر! نمیدونم پسری یا دختر، نیمدونم چه شکلی هستی ولی اینو میدونم که با تمام وجود دوستت دارم. عزیز کوچولوی من تو حسابی قوی باش و سفت سفت به مامانت بچسب! مامان با وجود بی میلی سعی میکنه هر چی که میگن واسه تو خوبه بخوره. تو هم...
10 خرداد 1392

سلامت استفاده از ویتامین A در طول بارداری

در مورد ویتامین A نظرات خیلی غلطی تو بعضی کتاب های فارسی و بعضی سایت ها وجود داره. واسه همین من تصمیم گرفتم یه مقاله در این مورد ررو براتون اینجا بزارم. این مقاله از سایت www.pregnancy.org گرفته شده و دو تا منبع اصلیش عبارتند از:  Rothman KJ, Moore LL, Singer MR, Nguyen U-SDT, Mannino S, Milunsky A (1995): Teratogenicity of high vitamin A intake.N Engl J Med 333:1369-1373. Oakley GP Jr, Erickson, JD (1995): Vitamin A and Birth Defects (Editorial). Ibid 333:1414-1415. مطالعات نشان داده که بین مصرف ویتامین A (به صورت رتینول یا استرهای رتینول) به مقدار بسیار زیاد در طول بارداری و برخی نقصهای مادرزادی رابطه مستقیم وجود دارد...
6 خرداد 1392

هشت هفته بارداری

امروز من 8 هفتمه ! و اما تغییرات این هفته: دور شکم (متوجه شدم باید یکم پایین تر از نافم رو بگیرم چون اونجا داره زودتر میاد بالا واسه همین یه افزایش چشمگیر داره!! دور نافم الان 86 سانته ): 89 سانت وزن: 59.7 کیلوگرم افزایش وزن: کلاً وزنم از اول کمتر شده ولی نسبت به هفته قبل وزن گرفتم علائم: سینه های دردناک (سمت چپی بیشتر)، تهوع خیلی بیشتر از قبل، ترشحات زیاد و گاهی عجیب و غریب. تکرر ادرار به اندازه کافی! سردرد (بیشتر سرم سنگینه تا درد بکنه) و خستگی مفرط. احساسات من: خوردن سیب تهوعم رو بهتر میکنه. خیلی دوغ دوست دارم مخصوصاً کفیر که یکم ترش مزه هستش. اصلاً به شیر نمیتونم لب بزنم. چیزای شیرین خیلی شیرین به نظر میرسن. ...
3 خرداد 1392

7 هفته و دو روز بارداری

امروز من 7 هفته و 2 روز مه! و اما تغییرات این هفته: دورشکم: 85 سانت وزن: 59 کیلوگرم دور شکم: 85 سانت تغییرات وزن: وزنم کم شده و فکر کنم واسه حرص خوردن این چند روزه علائم: درد سینه ها(کماکان) دیگه پوشیدن سوتین های فنردار کار آسونی نیست باید برم و چند تا ساده بگیرم(فکر می کنم پروزسترونهایی که مصرف میکنم هم تو تورم سینه ها تاثیر داره)، ترشحام کمتر شده ولی هنوز زیاده، تهوع ، تکرر ادرار، گاهی درد زیر شکم. تهوعم صبحها نیست و بعد از خوردن غذا یا استشمام بوی غذا بیشتر میشه. موعد دکتر: بعدیش 22 خرداده! دعا کنین همه چی خوب پیش بره. راستی دکی تو موعد قبلی گفت ویتامینهای بارداری رو یه روز در میون بخور چون ویتامین آ بالای...
29 ارديبهشت 1392

گاهی پیش میاد!

سلام نی نی خوشگلم پنج شنبه واسه اولین بار من و ترسوندی!!!! 4 شنبه زیاد فعالیت کرده بودم. دانشگاه، پیاده وری، پله های مترو و .... شبم اومدم خونه حسابی بوی رنگ میومد. یکی از همسایه ها داشت خونش رو رنگ میزد. حسابی کلافه بودم!  هیچکی هم نبود خودم و خودم بودم. صبحش که بیدار شدم بازم همه چی خوب بود تا اینکه یهو یه لکه دیدم. از ترس داشتم میمردم. به شوشو زنگ شد موبایلش خاموش بود (نیم ساعت قبلش زنگ زده بود داره میره پارک آبی، مشهد بود!) به مامانم زنگ زدم و داشتم از گریه میمردم. به گفت فقط دراز بکش و تکون نخور. بعدش به همسایمون زنگ زد خانومش سریع اومد. فشارم افتاده بود. بهم گفت فقط دراز بکش. واسم آب قند آورد به دکترم زنگ زدیم و یه مشت دارم با ا...
29 ارديبهشت 1392

سونی اول ما

خدا جونم صدها هزار بار شکرت. نمیدونم این لطفت رو چطوری جبران کنم و با چه زبونی ازت تشکر کنم.  من و نی نی رفتیم دکتر! خیلی زود نوبتمون شد. یه خانوم مهربون فشار و وزن من رو یادداشت کرد . بعدش سونوی اول رو رفتیم (سونوی واژینال). دکتر خیلی متین، با وقار و آروم برام سونو انجام داد. چشام و بستم و خدا خدا می کردم. گفت بلللهههه! یه جنین خوشگل تو شیکم شماست که دقیقاً 6 هفته و 4 روزشه و قلب کوچولوش میزنه!! ای خدا دنیا رو بهم دادن. خدایا هر چی شکرت رو بگم کم گفتم. دکتر گفت اگه می خوای پریناتال بخوری یه روز در میون بخور چون ویتامین آ زیادی داره! و گفت اسید فولیک و امگا 3 رو بخور و سه هفته دیگه بیا تا ببینم چه خبره. بقیه سوالامم یادم رفت اصلاً ا...
24 ارديبهشت 1392